دکمه های روشن

غلط املایی اگر بود، ببخشید بر من

می ریزم به پایت
غریبی را
آیه های تنهایی را

تو له نکن
مرد بودن که این نیست

حساب که می کنم
یک دو سه
سال
نه
سالهاست که مرده ای
آب شدی
سوختی

عزیزی از دست رفته ؟
شدی شدی شدی

که در تو تمام شدم
که در خود تمامم کردی
که رفتی
نپرسیدی

دروغی نگفتی
حتی

و حسرت آن دروغ ناگفته
و درد آن دروغ ناگفته
و جای زخم آن دروغ ناگفته

تا ابد جاریست

تو را بهار را عشق را آرامش را
هر چه بیشتر صدا زدم
دورتر دورتر دورتر
شدی
دورتر شدی
که همه گم شده های من تویی

آن هنگام که شوق
همچون پیله ای
تنیده شد

من تو را پشت تاریکی ها
روشن
آبی

دیدم

نفست بهشت
و دستانت پناهی
گریزان

گریزان

آب بریز
بریز
بریز

بویش نرفتنی است
زیر پوست که جا  ًخوشً  کند

 بوی زندگی می دهد
دستت
طعم بودن

خوب بودن

در ذهن بیمار
تعریفی ندارد

همینکه باشد
بنویسد  بنویسد  بنویسد

پهن کن مرا

هچون
سفره ای در چمنزار

وارفتگی می خواهد
دلم

بوی تو را می دهند
لباسهایی که هرگز نکردی
لمسشان

مظلوم و بی صدا
فریادت می زنند

عزیزی از دست رفته
شدی
آن هنگام که پافشاری کردی
به شکستن

شکستی بُت را

آفرین بر تو

ترس زندان ا ست
و من زندانی
روبریت از بودن می ترسم
می ترسم رسوا شوی
بی آنکه بفهمی
می ترسم ریشخند شوی

ساکت می مانم

تو خوب بازی کن
آنکه نقشش را دوست می داری

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.